💕سلام دخترم ، به دنیای کودکیت خوش آمدی . .


 

روزى كه به دنيا آمدى ، من متولد شدم و از آن روز هـم دخترم شدى هـم همه چیزم ... دختر آسمانى من ، جهانم با تو شكرانه هايش بيشتر است و تو عاشقانه ترين باور خواب و بيدارى منى ...گوشه دلم ، روز به روز را با نگاه رو به تكامل تو آغاز ميكنم . سپاس خدايى كه گيلاس باغ بهشت را به من عطا كرد ....سايه خداى عشق بر قلبت مدام دخترم ....                                                               

               

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 شهريور 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ شنبه 22 شهريور 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 شهريور 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 شهريور 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 

 

آرمیتا ۱دقیقه 

آرمیتا۱روزه 

آرمیتا۱ساله 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آرمیتا۲ساله

 

وحالاااااا سه ساله شد نفسموووون 

 

سه سال ازروزی که باآرزوی دیدنت چشماموبستم میگذره .. گذشت وسرعت این گذرباورکردنی نیست ،چه زودگذشت اولین قدمت اولین حرفت اولین دندونت و اولین هایی که بایادآوریشون لبخندی ازشیرینی و دلتنگی روی لبم میاره و حالا من مادر دخترک موکمندوخوشگلی هستم سه ساله که وجودش باعث خوشبختی وافتخارماست ، تنهاحرفی که همیشه وهمیشه تکرارکردم و خواهم کرد دوستت دارم  است که باگفتنش آرامشی به دلم مینشیند . . 

و هرسال به یمن گذاشتن قدمهای پربرکتت  به دنیای ما تمام زیرپایت راگلباران میکنیم  وستاره تاستاره رابرایت آذین میبندیمتابگوییم

تولدت مباررررک بهترینم  💕

 

عزیزدلم امسال هم کلیییی درگیربرگزاری مراسم تولدبودم،  اول که دلم میخوادهرسال متفاوت باشه تولدت و بهت درکنار دوستای گلت بیشترخوش بگذره این بودکه بعدازگشتنهای زیادبه این نتیجه رسیدیم که تولدت روتوی یه شهربازی روبازبگیریم که بازیهای مناسب سنت داره بعداز رزروش برای ۲ساعت قرارشدچندروزی تولدت رو زودتربگیریم تاباتولدخانوادگی که میخواییم بگیریم فاصله داشته باشه ، خلاصه که ازساعت ۶تا۸ دوستان خوبمون تشریف آوردن ودرکنارهم روزخوبی روداشتیم و به توبیشترازهمه خوش گذشت ازبس که تاچندروزبعدش میگفتی مامان بازم تولدم رواونجابگیر و به هرکسی میرسی توضیح میدی قربونت برم خوشحالم که حس خوبی بهت دادم ازبس که همه چیزیادت میمونه و برات مهمه دختر با درکم بغل

واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا آسمون برد . . 

 

راستش سوپرایزای زیادی توذهنم بودکه متاسفانه باوقت کم نمیشدچون ۲ساعت بیشتربهمون اجاره ندادن توی همین مدت هم کلی آدم دلشون میخواست بیان داخل ولی دربسته بود ،  ایده های دیگه ام رو گذاشتم برای سال بعدچشمک 

ساعت ۴باسمیرارفتیم میزوصندلی گرفتیم و یه سری خریدایی که مونده بودهم انجام دادیم و تابرسیم ۵ بودوکلی حرص خوردم که چرازودترراه نیفتادیم اماخداروشکربه موقع همه چیزحاضرشد وممنون ازدوست جونامون که به موقع اومدن وخیلی هاهم راهشون دوربود بوس

.

.

.

 

روزی که پرنسسمون لباسش روپیداکردبوس

وتوی خونه جلوی آینه مدام تستش میکرد محبت

 

پشت صحنه هایی ازآماده سازی تولد ،

شبش تا۵صبح بیداربودم و خوراکی هاروبابرچسب تولددرست میکردم چون روزقبلش تولددخترخاله باباآرش دعوت بودیم و نشدزودترکاراموانجام بدم ،

عکسهاروصبح تولدبه هم چسب زدم که اونجاراحتتروصل کنیم مگه فضولی های شماووروجک میذاشت زبان

 

واما ..

روزتولد:جشن

عروسک خانوم حاضرشده که باباآرش بیاددنبالش ببرش بیرون تامابه کارامون برسیم محبت

وقتی باآرش جان رفتی ماهم راه افتادیم ،

ماشین من پرازصندلی وماشین سمیراهم پرازمیزاینجاهم داریم بارهارو خالی میکنیم  خندونک

سمیرامشغول دوختن رومیزی بهم تایه وقت نیوفته زبان

منم مشغول تزیینات ،

این آقاهم که اونجاکارمیکنه کلی بهمون کمک کرد برای چسبوندن عکسهات ،

بریم سراغ  عکسهاکه البته امسال بیشترفیلم گرفتم تابعدالذت دیدنش برات بیشترباشه ..

ساعت ۶باباآرش به موقع آوردت ،،

نیومده شروع کردی به بازی مخصوصاکه دوستهات رو هم دیده بودی خیلی خوشحالی میکردی ،ازهمه بازیهاهم فقط سرسره بادی رو بیشتردوست داری بوس

قربونت برم که باآهنگ تولدکه پخش میشد کلی قردادی بوس

بازم رفیق فابریکاچشمک

بعدش رفیق نیمه راه شدی وسوارش نمیکردی آواجونو ،

یه فرش هم برده بودم تابتونیدراحت خوراکی بخوریدواستراحت کنید، خیلی بامزه دورهم جمع شدید محبت

پرنسس کوچولورودارم آماده میکنم برای مراسم کیک بوس

 

زیبای منی

رویای منی

باورت بشه که توهمه دنیای منییییی بغل

قربون اون کاشنه بلندات عزیییزم بغل

 کِی اینهمه بزرگ شدی ؟!

درحال بوسیدن ستایشی مهربونم ، میگفتی آخه تولدمه بایدبوسشون کنم محبت 

فرشته

اینجادارم کیکتومیارم ، انقدرعاشق عروسکی برات شکل عروسک سفارش دادم البته بیشترچون خودتم عروسکی عسلمممم ، خیلی تاکیدکردم که پیراهنش شبیه پیراهن خودت بشه که همونم شدعین هم بودید محبت

کیکتو باباباآرش رفتیدگرفتید، آرش تعریف میکردکه عاشق کیکت شدی وتادیدی بلندزدی زیرخنده ودست زدی حتی وقتی کیک روآوردم یه لبخندنازی ازروی شوق بهم زدی که توی فیلم هست محبت

این همون خنده اس عزیزدلم 

سمانه جون بغلت کردکه جاتودرست کنه همش میگی دیدی سمانه بغلم کردخیلی خوشت اومده انگار زبان هرچقدرم میگم بگوخاله سمانه بازم همه ماماناروبه اسم صدامیزنی صفورا، مهدیه و..

منتظرشمع بودیم که متاسفانه گمش کردیم وآخرسرتوی ماشین پیداشدچقدرحرص خوردم دلخور

به جاش سه تافشفشه گذاشتیم فوت کردی جشن 

خیلی دوست داشتم فشفشه بزرگ وبمب کاغذ بخرم ولی جرات نکردم  چون خیلی میترسی ازهمینهاهم میترسیدی ،

عااااشقتم عروسک میشه یه روزعروس شدنت روببینم متنظر

 

دنبال کفشاتی زبان

تودوست داشتی بشینی من دوست داشتم بایستی وکلی درگیراین مسله بودیم ، بعداگفتی آخه کاشنه بلندپام بودمیوفتادم زبان 

همتون فکرانگشت زدن به کیک بودیدخندونک

آخرش برای اینکه راحت تر باشیدکیک روگذاشتم روی زمین که بهترمتلاشیش کنیدخنده

قیافه های بامزه تون بعدازاینکه کیک روبردم خنده  اگه میدونستم انقدرمات ومبهوت میشیدنمیبردمش کوچولوهای خوشگلغمگین

 

کلی بااین برف شادی شادی کردید بغل

 

بعدازبازی و کیک بازی نوبت شام رسیدکه یه کم اعصابم به هم ریخت چون ازپیتزاپاشابرای ماماناپیتزاوبرای نی نی هاهم اول میخواستم سیب زمینی بگیرم که همراه پیتزابخورن ولی ساندویچ سفارش دادم که بهتربوداما از۲۱ساندویچ سفارشیم فقط ۲تافرستاده بودن ولی پیتزاهادرست رسیده بود ، وقتی زنگ زدم گفت که جاگذاشتن ومیفرستن که خیلی دیربودوتامیومدن توی ترافیک مارفته بودیم این بودکه کنسل کردم ولی خب به قول دوستان شمااصلا یه جابندنبودیدچه برسه که بشینیدغذابخوریدولی به هرحال برای من مهم بودکه به مهمون کوچولوهای نازمونهم احترام بذارم وغذای جداسفارش بدم ،

آرمیتاجونم داره کیکشومیبره جشنتشویق

گیفت مهمونای عزیزمون عکس آرمیتاجون بایه جباب ساز ،

دفتریادگاری که طراحیشوخاله فهیمه انجام داد وممنون ازمریم عزیزدوست خوبمون که زحمت ،پیرینت عکسهاروکشید بوس

اینم ازجمع صمیمی وخوبمون که ۲تاازدوستان زودتررفتن و چندتاازدوستان هم که نتونستن تشریف بیارن جاشون خالی بود

ازراست :مامان مریم و آرین جون - مامان مرجان و آران جون - مامان سمانه و ستایش جون - مامان صفورا و آواجون -مامان نرگس و باران جون - مامان فرزانه و آیسان جون - مامان مریم و آریناجون - مامان ساجده و متین جون ،

ازراست نشسته ها : مامان سمانه و نیکاجون - مامان حسنیه و نوژاجون - مامان مهدیه وستایش جون - سمیراجون - مامان آناهیتا و آرمیتاجون - مامان سایه وآیلین جون (که نیومده بود) - مامان شیما و دریناجون 

مامان الهام ویسناجون - مامان سحروبنیتاجون (توی عکس نیستن)

ممنون اززحماتتون عزیزان بوس

 

سمانه عزیز ممنون دوست خوبم بوس

 

تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست نازنینم 

تولدت مبارک  بوس


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 شهريور 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿

.

.

.

عزیزدلم کلی برای آتلیه رفتن اولا که دیراقدام کردم وهمه آتلیه هادیروقت میدادن فقط کاج بهمون وقت داد خلاصه که بایدساعت ۴اونجابودیم اماقبلش کلی بدوبدوکردیم ،یه عالمه گشتم تابتونم اندازه پاهای نازت کفش پاشنه بلندالبته به قول خودت کاشنه بلندپیداکنم بالاخره ۱ساعت قبل ازرفتن به آتلیه پیداکردم و بااینکه راه خیلی دوربودولی به موقع رسیدیم ،  هم خیلی دوستش داری هم به لباس پرنسسی تولدت خیلی میومد وقتی برات خریدم کلییی ذوق کردی وجمله ای گفتی که هییییچ وقت ازیادم نمیره،،گفتی خدایاشکرت این مامانوبهم دادی  گفتم چرا؟ گفتی خب برام کاشنه بلندخریدی محبت 

توفهمیده ترین ومهربون ترین دختردنیایی کوچولوی ۳ساله من  بغل

اولین کاشنه بلندای دخملی 

اینم پشت صحنه هایی ازآتلیه که بیشتردلت میخواست بازی کنی بوس


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 شهريور 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 مرداد 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 مرداد 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مرداد 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 مرداد 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 مرداد 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 مرداد 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 تير 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 تير 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 تير 1393 توسط ✿ آناهیتا مامانیه آرمیتا ✿
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com